ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *
كپچا *

قارنل دایی مینی بوس هنوز نمُهِ!؟

مینی بوس قارنل دایی چشم هاش رو بست و شروع کرد به گریه کردن!!!
دلش حسابی گرفته بود!!!
از وقتی قرار شده بود که فروخته بشه خیلی ناراحت بود!!!
البته فکر نکنین حسودی می کرد!!!
فقط دلش تنگ می شد!!!
برای کی؟؟؟
خوب معلومه دیگه، برای آدمای مهربون روستا که اونقدر دوسش داشتن که گاهی اوقات از جمعیت زیاد باید با احتیاط حرکت می کرد، برای اون نماز جمعه ها و اون بوق هایی که همه رو خبر می کرد برای ...
خب میدونید ۱۵تا10 سالی می شد که اون هر روز به شهر (گرگان) می رفت.
هر روز صبح قارنل داییِ راننده سوارش می شد و توی روستا می چرخید و با اون بوق معروفش همه رو از رفت و آمدش با خبر می کرد، آن وقت مسافر ها با ساک ها و چمدوناشون از راه می رسیدن.
کربلایی رحیم و حاج خیران و ...
کربلایی رحیم ماهی یک بار مسافر مینی بوس بود. چون ماهی یک بار وقت دکتر داشت و باید به شهر می رفت.
حاج خیران هم هر چند وقت یکبار می رفت گرگان هم دیدن دخترش و هم دیدن فامیلاش (خدا انشاالله مادرش رو شفا بده)
معصومه و مهدیه و فاطمه هم که توی گرگان درس میخوندن مسافرهای همیشگی مینی بوس بودن.
تازه بقیه ی مردم روستا هم هر چند وقت یک بار سوار مینی بوس می شدن و به گرگان می رفتن. مثلا ربابه دایی زن هر وقت نخ های کارچالش تموم می شد مسافر مینی بوس می شد تا هم از شهر نخ بخره و هم زیارتی تو امامزاده نور و امامزاده عبدالله بکنه.
خلاصه مینی بوس کوچولو و قدیمی هر روز گاز می داد و با مسافر هاش به طرف شهر می رفت. بیچاره دیگه خیلی پیر شده بود هر چند همه ی مردم روستا مینی بوس کوچولو رو دوست داشتن و با دیدنش دست تکان می دادن.
تا این که یک روز خبر رسید قارنل دایی قراره مینی بوس دوست داشتنی رو بفروشه!!!
خبر خیلی زود توی بالاجاده پیچید و همه مردم با خبر شدن. بعضی مردم روستا از این که مینی بوسشون رو از دست میدادن خیلی ناراحت می شدن، آخه رفت و آمد به شهر براشون خیلی سخت می شد و از همه مهمتر دیگه عادت کرده بودن به این ماشین!!!
هاجر خاله می گفت: آخه من چطور خونه دخترم برم، اصلا چطور برم دکتر!؟ (بنده خدا پیرزن تنهایی هست که دخترش گرگان زندگی می کنه و رفت و آمد براش سخت می شد!!!
بعضی ها هم خوشحال که از دست این مینی بوس فرسوده که چون آهسته حرکت می کرد و زمان زیادی تو راه بودن راحت می شن!!!
یه بار هم حاج یدالله لگدی به در مینی بوس زد و گفت: این خیلی کهنه و قدیمی شده!!!
همه به فکر مینی بوس جدید بودن که جایگزین بشه و مینی بوس کوچولو را فراموش کرده بودند. مینی بوس کوچولو می دونست امروز و فرداس که مینی بوس جدید بیاید و جای اون رو بگیره.
این روز های آخر مینی بوس کوچولو دلش برای قارنل دایی و خودش خیلی می سوخت. دلش می خواست دوباره مثل قدیما با قارنل دایی مهربون به گرگان بره و دور میدون ترمینال بچرخه و گنبد طلایی و قشنگ امامزاده عبدالله رو ببینه... اما خب خودش می دونست که دیگه توان کارکردن نداره و برای مردم خیلی کهنه شده بود همینطور مردم به یه مینی بوس سرحال احتیاج داشتن!!!
بالاخره یک روز سرو کله ی خریدار پیدا شد!!!
قارنل دایی و خریدار نشستن و با هم صحبت کردن و القصه مینی بوس کوچولو رو معامله کردن.
خریدار با خوشحالی در مینی بوس رو باز کرد و روی صندلیش نشست و گفت:
دیگه بلا تکلیفی تمام شد مینی بوس عزیز، از امروز قراره بریم شادده و سرویس مدرسه اونجا بشی.
مینی بوس کوچولو حسابی خوشحال شده بود از این که اسقاط نشد و هنوز هم قابل استفاده هست، با یک استنارت روشن شد و چند تا بوق زد و راه افتاد تا خیلی زود دانش آموزای روستای شادده رو برسونه.
دلمون می خواست یه عکس یادگاری با قارنل دایی و ماشین معروفش داشته باشیم، که مجال نشد اما برای ایشون آرزوی تندرستی و بابت همه صبوری هایی که در مقابل کنایه های مسافراش داشت تشکر می کنیم.

دیدگاه‌ها   

 
+2 #1 دلشاد كريم نژاد 1394-01-11 09:48
من هم بارها مسافر اين ماشين شدم اون وقتي كه تو لشكر 30 گرگان خدمت ميكردم يادش بخير
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه

1- لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
2- نظراتی را که حاوی توهین یا خلاف قوانین اجتماعی و اخلاقیست، منتشر نخواهد شد.

* نكته: نظرات اعضاي سايت كه به حسابشان وارد شده باشند، بدون نياز به تاييد منتشر خواهد شد.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینکستان