ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *
كپچا *

چند دقیقه با مرد تنهای کوهستان

در این زمستان سردو طاقت فرسا او را دیدم،مردی که انگار به مد و مدپوشی هیچ علاقه ای ندارد و هنوز چند سالی است که با این لباس زندگی می کند.سالهای زیادی است که تنها در ارتفاعات درازنو زندگی می کند،تنها و پاک و صادقانه.کلا آدم عجیبیست،اگر چند دقیقه ای با او باشی روح و روانت از این رو به آن رو می شود.کارها و اعتقاداتی دارد که در نوع خود شگفت انگیزند.او صادق عرفانیان است مرد تنهای کوهستان.

در این زمستان سردو طاقت فرسا او را دیدم،مردی که انگار به مد و مدپوشی هیچ علاقه ای ندارد و هنوز چند سالی است که با این لباس زندگی می کند.سالهای زیادی است که تنها در ارتفاعات درازنو زندگی می کند،تنها و پاک و صادقانه.کلا آدم عجیبیست،اگر چند دقیقه ای با او باشی روح و روانت از این رو به آن رو می شود.کارها و اعتقاداتی دارد که در نوع خود شگفت انگیزند.او صادق عرفانیان است مرد تنهای کوهستان.

"کنارش نشستم،پا نمی ده،اصلا نمی خنده،انگار مدیر یک ادارست،سلام کردم خوشبختانه سلاممون رو علیک گرفت!! بهش گفتم حاجی چه خبر خسته نشدی از زندگی تو دره اونم تنها؟گفت:چیکار کنم،روزگاره دیگه عادت کردم،خستگیش به تنم نشست.حاج صادق ما خیلی خوب بلده فال بگیره کافیه یه تسبیح بهش بدی،پتتو میریزه رو آب،آبرو و حیثیتتو می بره :) زندگی رو برات مثل سفره باز می کنه،تازه به چند زبان دنیا هم برات شعر می خونه حالا راست و دروغش با خودش ،معلوم نیست این وسط چند تا فحش و ناسزا بارت می کنه،من که بهش گفتم شعر بخون واسم، وقتی شروع کرد به شعر خوندن ،همش تو دلم میگفتم:"خودتی،هر چی میگی خودتی!"خارج از مزاح با این عزیز ،آدم بزرگیه،تو دلش حرفها و تو ذهنش خاطرات زیادی از قدیم داره،ماشاالله همه رو می شناسه جد اندر جد ما رو می شناسه... از بخت بدم بهش گفتم یه خاطره از قدیم بگو،شروع کرد  دیگه،ماشاالله اینقدر نفس داشت یک رمان تعریف کرد آخرش نفهمیدیم چی شد،بهش گفتم عزیز یه فال واسم بگیر،با حس نصیحت مندانه گفت:درس می خونی؟گفتم آره؟گفت چی می خونی؟گفتم:مهندسی عمران!گفت ها؟گفتم خانه سازی...گفت تو خوشبخت میشی اما مواظب غرورت باش خیلی مغروری...!! تو دلم گفتم یا حضرت عباس این از کجا می دونه؟!جو یه خورده گرم شد نگاهی به عینکش انداختم انگار یه شیشه کم بود..قند تو دلم آب شد گفتم خداجون دمت گرم که اینقدری به ما دادی که از هر چیز کاملشو داشته باشیم...صادق خان سواد داره وقتی بهم گفت سواد دارم دماغم داشت مثل پینیوکیو بزرگ می شد بهش ورق دادم شروع به نوشتن کرد..آقا چشت روز بد نبینه نوشت!!!چشام از حدقه زد بیرون! یا پیغمبر مگه میشه؟چطور این پیرمرد سواد داره؟پیرمرد دوست داشتنی ما تو حیاط کلبش یه باغچه کوچیک داره که از محصولات اونا تغذیه می کنه،چشمه کنار خونش دلنوازه،کلا کلبش چیزی شبیه به کلبه تو قصه هاست.بهش گفتم حاجی اینا به کنار خرس ها رو چیکارشون می کنی؟گفت:به اونم عادت کردم،می دونم چه موقع و چه وقتی میان همون موقع هم سنگ می ترکونم و آخرش فرار می کنن می گفت: خیلی بی وجدانن تمام محصولاتم رو خوردن...فکر کنم دیدار داشت تموم می شد چون حاجی با غرور تمام عصاهاشو از زمین برداشت و قصد عزیمت داشت..گفتم باش یه عکس ازت بندازم تا تو تلویزیون نشون بدن بنده خدا نمی دونست کامپیوتر و اینترنت چیه،مجبور شدم بگم تلویزیون...برام عجیب بود گفت برو درس بخون تا موفق باشی...خلاصه فرصتی نداد تا بیشتر باهاش باشم..صادق قدم اول رو برداشت اما من غرق شدم در افکارم،مونده بودم با چنین شخصیتی،کسی که چند سال به دور از عاطفه و احساس،بهداشت جسمی و روحی و مال و منال دنیا زندگی می کنه و هنوز هم از من و تو سالمتره!"

                                                     sadegh sadegh sadegh

 

نویسنده: سید محمود بنی هاشمی

نوشتن دیدگاه

1- لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
2- نظراتی را که حاوی توهین یا خلاف قوانین اجتماعی و اخلاقیست، منتشر نخواهد شد.

* نكته: نظرات اعضاي سايت كه به حسابشان وارد شده باشند، بدون نياز به تاييد منتشر خواهد شد.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینکستان