ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *
كپچا *

آخرین وداع با حسن سیاه (قسمت 3) گریز یاغی

جاده شاه عباسی از گلوگاه عبور کرده از از زیر حد جنگل عبور می کرد  واز سرکلاته رد می شد و سپس از سالیکنده گذشته و از جنوب ولاغوز وارد کردکوی میشد و از زمینهای بانکلاته کردکوی عبور می کرد و از پایین دست بالاجاده رد میشد و به استراباد میرسید. راه دیگر از ولاغوز به امامزاده چهارکوه در دل جنگل می رفت و از پلنگ پا در حاشیه جنگل از زیر خرس کشی بسمت بانکلانه میرفت و از سمت نوردله به بالاجاده می رسید . یاغی ها برای تردد بیشتر از این راه استفاده می کردند...

 جاده شاه عباسی از گلوگاه عبور کرده از از زیر حد جنگل عبور می کرد  واز سرکلاته رد می شد و سپس از سالیکنده گذشته و از جنوب ولاغوز وارد کردکوی میشد و از زمینهای بانکلاته کردکوی عبور می کرد و از پایین دست بالاجاده رد میشد و به استراباد میرسید. راه دیگر از ولاغوز به امامزاده چهارکوه در دل جنگل می رفت و از پلنگ پا در حاشیه جنگل از زیر خرس کشی بسمت بانکلانه میرفت و از سمت نوردله به بالاجاده می رسید . یاغی ها برای تردد بیشتر از این راه استفاده می کردند...

برای تنبیه بالاجاده ایها یاغیان  به بالاجاده کمین زدند و دو نفر را که اول صبح عازم مزرعه بودند را با شلیک تفنگ به قتل رساندند. سپس خرس کشی را کمینگاه گرفتند یک نفر را گروگان گرفتند . سه نفر هم اسیر شدند...

برای ایجاد رعب سه اسیر را دست و پای بستند و داس را در اتش داغ و وبدنشان را سوزاندند...التهاب بالاجاده را فرا گرفته بود و شبها از یاغیان  و کینه انها به بالجاده و مردم ان  قصه می گفتند و سخن اصلی این بود چه باید کرد.؟ یاغی ها پیام دادند که باج می خواهیم . طلا و روغن و گندم و ارد و گوسفند و....

تازه خورشید غروب کرده بودمحمد گنبی پشت کلند حسن سیاه سرفه کرد و صدا زد مش حسن ,یا الله, حسن سیاه به نماز ایستاده بود اکبر پسرش موشی بدست داخل حیاط امد سگ بشدت لو (پارس ) می کرد و محمد گنبی رنجور بالا رفت کله(اجاق) روشن بود موشی هم لرزان می سوخت . بانوی خانه مقداری کل (پوسته) درخت داخل اجاق ریخت و فضا روشن شد. حسن سیاه خوش امد گفت .یاغیان محمد گنبی را سوزانده بودند از چند جا.  محمد گنبی برای هیزم به جنگل رفته بود و یاغی ها گیرش اورده بودند الاغش را برده و خودش را هم نا سور کرده بودند و حالا محمد به گلایه خدمت کدخدا رسیده بود . ملک حسن قول داد انتقامش را خواهد گرفت...

هنوز اذان صبح را نگفته بودند . نسیم بهاری بسیار فرحبخش بود . دسته چهار نفری ارام در دل جنگل قدم بر می داشتند .چنته بر دوش و پاتو پیچ و کاله چرم بر پا ...جنگل سبز و انبوه و پر درخت بود . بوی بنفشه های وحشی فضا را پر کرده بود به ششدانگ واقع در انتهای بن کلاته که رسیدند فجر دمیده بود . کنار رودخانه ششدانگ وضو ساختند و داخل کومه چوپانی نماز خواند . همانجا هیزم را اتیش کرده و صبحانه خوردند . نان و چایی و پنیری. سپس به سمت پلنگ پا را افتادند در مسیر رادکان راه , تازه سپیده دمیده بود که در کمینگاه به انتظار نشستند ...

ملک حسن بود با ورندلی که همیشه اماده بود . برادرش علی پیر بود با سر پر قدیمی که دنگ تختی بزرگ داشت حسن غفار خواهرزاده اش که ورندل داشت و عزیز رایجی که تبر ی را حمایل شانه ساخته بود و سلاح گرم نداشت. قرار گذاشتند که اگر یاغی ها زیر شش نفر بودند حمله کنند...

خورشید تازه داشت بالا  می امد که صدای خش و خش پاهایی در جنگل پیچید .عزیز رایجی بالای درخت بود چند ده متر پایین تر و صدای بلبل دراورد . ملک حسن ورندل را حمایل شانه ساخت و منتظر ماند .یاغیان دو نفر بودند . تفنگ به شانه اویخته چنته بزرگی بر دوش از داخل کوره راه بسمت دراز نو می رفتند . از مقابل دسته که عبور کردند علی پیر  شلیک کرد صدای مهیب  تفنگ سر پر جنگل را لرزند و یاغیان  غافلگیر شده در جایشان خشکیدند . دسته بیرون امدند و تفنگ ضبط شد و دستهای یاغیان بسته شد از کت و راهی بالاجاده شدند . یاغیان التماس می کردند که بی تقصیرند و رهایشان سازند اما ملک حسن نهیب زد که ساکت باشند..

علی پیر بشتاب عازم بالاجاده شد تا خبر را به اهالی برساند... نزدیک ظهر به بالاجاده رسیدند رودخانه و خندق را رد کردند مردم جلو مسجد منتظر بودند و چند نفر حمله کردند که به انتقام یاغیان را بکشند اما ملک حسن  گفت  که اسرای من هستند...

اسم دویاغی جعفر و محمدعلی کمشی بود . جعفر لابه می کرد و اینکه بی تقصیر است و محمدعلی کمشی گولش زده و اینکاره نیست و قسم می خورد که از دیروز اغوا شده و راهی رادکان بودند و زن و بچه دارد و خجالت می کشد و.... ملک حسن دستور ازادی جعفر را صادر کرد. دست و پای محمدعلی کمشی را بستند و گوشه طویله به زنجیر کشیدند که یاغیان دنبالش بیایند  تا در مقابل گروگان بالاجاده ای ازادش کنندو اینگونه محمدعلی کمشی هم به جیره خواران خانه ملک حسن اضافه شد...

شش ماه گذشت  اول پاییز بود و فصل کار در مزرعه مردان خانه و برخی زنان به مزرعه رفته بودند . بچه ها مانده بودند و عروس های خانه زن اکبر  و اصغر و حسین.. خورشید نان پخته بود با سواد بود سواد قرانی داشت با فرهنگ بود .گرده ای نان برداشت به همراه پنیر و به اصطبل برد تا ناهار یاغی را بدهد. یاغی غمگین نشسته بود نان و اب و پنیر را جلوش گذاشت. یاغی گریه کرد شش ماه حبس بود . گریست و گفت من دیگر خانه زادم محرم اهل خانه . کینه ای ندارم بچه ها با من اخت شده اند عمو صدایم می کنند دستم باز کن تا غذایم را بخورم . شمر هم اینقدر سخت گیر نبود. خورشید را دل سوخت و دستبند باز کرد .یاغی ناهار را خورد و بلند شد و تبر را برداشت و شروع کرد به هیزم شکنی . بعد دمدمه غروب گاو دوش (ظرف شیر دوشی) خواست برای شیر دوشی و...

 گرگ ومیش بود که محمدعلی کامشی ظرف شیر بدست جلو کلند به گوچه نگاه کرد پرنده پر نمیزد .شب تاریک بود تاریک ماه. ملک حسن داشت وضو می ساخت سر اوکله(رودخانه کوچک داخل حیاط) بچه ها هر یک به کاری مشغول بودند. ...
 
 ملک حسن بلند شد کنار کلند مس کلا روی زمین بود پر از شیر اما یاغی نبود داخل طویله هم خالی بود و حیاط . یاغی غیب شده بود و در این شب تاریک امکان تعقیبش نبود ملک حسن از داخل حیاط فریاد زد خورشید....
 ادامه دارد...

نوشتن دیدگاه

1- لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
2- نظراتی را که حاوی توهین یا خلاف قوانین اجتماعی و اخلاقیست، منتشر نخواهد شد.

* نكته: نظرات اعضاي سايت كه به حسابشان وارد شده باشند، بدون نياز به تاييد منتشر خواهد شد.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینکستان