ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *
كپچا *

آخرین وداع با حسن سیاه (قسمت4) خون پاش (مرگ علیجان)

باد به نرمی از روی تلار اقا احمد گذر می کرد و برف نرم را با خود پخش میکرد انگار برف دوباره در حال بارش است. برف اب شده از داخل سفالها به کوچه میریخت و از میان کوچه پر از گل راه خود را بسمت رودخانه باز می کرد... اجاقها درون کلبه ها روشن بودند و پرده ای از دود فضای روستا را پر کرده بود...

 بعد از خانه صفرعلی نورمحمدی زمین کل قمر بود بزرگ و وسیع و از داخلش راهی مالرو به پوش تپه سر میرسید.(اهالی وقتی طویله را تمیز میکردند پهن ها و خرده کاههای کثیف را به انتهای روستا برده خالی میکردند . بطوریکه یه تپه کوچک در کنار روستا  ساخته میشد که به آن پوش تپه میگفتند وقتی افتاب میزد و خشک میشد یا پهن ها و خرده کاهها رامی سوزاندند یا به مزرعه برده پخش میکردند که کود طبیعی قدرتمندی بود) کنار پوش تپه کارگاه سفالگری بود که در زمین حاج میر زکریا که به حاج حسنی معروف بود واقع شده بود.( مایحتاج عمده در پوشش بام خانه ها ی روستا سفال بود که در کارگاهای سفالگری در هر روستا ساخته میشد و سفالگران سرکلاته ای در منطقه معروف بودند. علاوه بر سفال در کارگاههای سفالگری انواع کوزه و ظروف سفالی نیز ساخته می شد.) دو برادر از کنار کارگاه گذشتند . اقا علی کار زدن و ساخت کوزه ها را تمام کرده و انها را ردیف چیده بود و داشت برای گرم کردن کوره هیزم می شکست. سلام کردند و اقا علی گفت برگشت یه خورده شیر بیارید سرما سینه پهلو کردم . از انجا تا سنگچین راهی نبود و سیف اله دشتبان شاهکویی کنار کومه نشسته بود و اتش را روشن کرده بود و به پارچ اب نگاه می کرد تا جوش بیاید و اماده بشه برا چایی . از انجا به بعد سوز دار بود و تمر تاش خل و نور دله و بعدش بانکلاته و خرس کشی . مسر خلوت بود و را ه مالرو پراز گل و لای . علیجان به برادر اشاره کرد که کاپک بزنه (کوبیدن با دو پا به پهلوی الاغ که باعث سرعت در رفتن الاغ میشد را کاپک زدن می گفتند و یداله کاپک زد و الاغ سرعت گرفت. وقت کار در مزارع نبود و دشت خلوت بود. هیزم شکنان صبح زود به جنگل زده بودند و ساعتی دیگر با هیمه های لاشه(هیزم درجه یک خشک را که با تبر از درازا دونیم کرده اند و سفیده و خوب می سوزه را لاشه میگویند و هیزم های گرده بر را کانده می گفتند.)دو طرف راه را بوته های وحشی انار گرفته بود که اگر چه بی برگ و بار بودند اما انبوه و درهم بودند.زیر درختچه های انار بهار خود را می نمایاند چمن سبز شده بود و جا بجا شیر پنیر های سفید نوچ (جوانه) زده بودند. اخر نور دله انجا که جاده دو راهی می شد و به سمت بانکلاته کردکوی یا بالا بانکلاته و خرس کشی میرفت مزرعه صفرعلی نورمحمدی واقع شده بود بالا دستش بعد از انار رکم (بیشه انار) رودخانه بود و اب فراوان بود و شر شر میکرد . ابی تمیز و سرد که از اسماعیل جنی سرچشمه می گرفت و بالا جاده را دور میزد و از نوردله بسمت ششدانگ سرازیر میشد یه گودال کم عمق بخشی از اب را به مزرعه صفرعلی نورمحمدی میرساند . داخل مزرعه را چند قسمت کرده و دور هر قسمت پرچین بود .وکلندی جداگانه داشت. گوکها و دمسها و ورزا و... هر کدام در قسمتی جداگانه نگهداری میشدند. سگها با دیدن صاحبان بسرعت به پیشواز امدند و در دست و پای الاغ پیچیدند . علیجان پیاده شد و یداله گفت من به خرس کشی میروم برای هیزم .ضمنا اگر شد واش هم می چینم برا خوراک گاوها.(واش گیاهان همیشه سبز که بر فراز درختان بلند رشد می کردهاند و در واقع انگل درختان بودند)علیجان پیاده شد و خورجین را خالی کرد. نون خشک را داخل نو خرد کرد(نو تنه خالی شده درخت بود که در ان اب یا مایع دیگر یا سبوس میریختند برا مال. یا داخل خانه بود و شیر را در ان خالی میکردند .نو کوچک هم بود که سگها را دران خوراک میداند)بعد از ترید نان دوغ را دران خالی کرد و چهار سگ با اشتها مشغول خوردن شدند. گاهی هم به سگها سس لوت میدادند(سبوس خیس شده) بعد علیجان پشلوار (شلوار ضخیم کار که روی شلوار می پوشیدند)را پوشید و داخل ارام شد. گادوش دستش بود و با ید گاوها را می دوشید سگها شروع کرده بودند به لو کردن .(لو به معنی پارس) انگار گرگ دیده بودند یا خرسی نزدیک میشد . علیجان بلند شد و به اطراف نگاه کرد .حالا سگها از محوطه کومه خارج شده و به سمت کردمحله راه پارس می کردند . علیجان تبر را برداشت و از محوطه خارج شد . اخر کوره را ه یه نفر که خودشو داخل چوخا پوشیده بود خطاب به علیجان فریاد زد :اهای سگا منو نگیرند و علیجان سگها را صدا زد .سگها پارس را ول نمی کردند و علیجان نهیب زد و سگها داخل کلام رفتند و علیجان درب کلام را بست(کلام یعنی طویله)غریبه نزدیک شد و با علیجان حال و احوال کرد و پرسید چیه می خواهی بزنی . علیجان گفت نه فکر کردم جانوره و تبر را کنار گذاشت غریبه سوت کشید و هفت نفر دیگر در انتهای کوره را پیدا شدند تفنگ بر دوش یا به شانه حمایل کرده .علیجان خواست تبر را برداره اما غریبه مچ دستش را چسبید. صفی سر دسته یاغیان بود . وقتی به علیجان رسید تفنگ را رو شقیقه اش گذاشت و گفت بزنم ؟اما حسین رسولی گفت نه اون بیچاره گناه نداره .بعد پرسید خوردنی چی داری؟ و علیجان گفت نون و چایی و شیر و پنیر وماست ...

صبحانه سریع خورده شد و علیجان منتظر یداله بود اما یداله پیداش نبود . صفی یاغی پرسید خانه حسن سیاه را بلدی ؟ ملک حسن کدخدا را؟ و علیجان گفت نه و صفی با مشت به دهنش کوبید دندان پیشین شکست و خون از دهان علیجان سرازیر شد .صفی داد زد میرویم

بهت قول میدم اگر مارا بخانه حسن سیاه برسانی باهات کار نداریم ازادی که بری...

علیجان به اتفاق یا غیها بسمت بالاجاده حرکت کردند .اجاق هنوز روشن بود و گاوها دوشیده نشده بودند و خوراک نخورده بودند.. .از داخل رودخانه میرفتند نرم و بی صدا تا انتهای روستا که گودارای بالا محله انجا خانه ساخته بودند بعدش از رودخانه خارج شدند به سمت خانه حسن سیاه ...

علیجان به چهره یاغیها دقیق شده بود چهره کینه توز صفی رسولی و... هیچگاه فراموششان نمیکرد. معمولا یاغیها با گالشها کاری ندارند انان در اوارگی خود در جنگل به گالشها محتاجند به تلار گالشی و شیر و کلوا نون انها به پناه انها و.... علیجان امید وار بود که یاغیها او را رها خواهند کرد و او بعدا به ملک حسن خواهد گفت که چگونه بزور مجبور شده که راهنمایشان کنه...

یاغیها اطراف خانه ملک حسن را محاصره کردند با پنج تیر و برنو و دنگی و ورندل و علیجان ترسید صحبت مرگ بود و نابودی و کشتن ملک حسن کدخدا .اولین تیر که صدا کرد علیجان گریخت همانند مارالهای جنگلی جهید و به سمت پایین محله دوید ...

یاغیها اولش مواظب نبودند اما حسین رسولی دادزد گالشه در رفته و صفی اشاره کرد بزنیدش و محمد کافر با سه تیر نشانه رفت . علیجان کنار منزل کاتیبها رسیده بود چند گام دیگر اورا داخل کوچه گم می کرد... سینه اش می سوخت از سوزسرما و ترس و دویدن وکمی نفس ,سر کوچه بود که گلوله به کمرش اصابت کرد و تهیگاهش را درید شدت گلوله به گونه ای بود که با صورت به زمین خورد اما بلند شد کوچه خونی شده بود و خون با صدا از بدنش خارج میشد. ترسیده بود مثل شوکایی که تیر خورده باشد و منگ شود. گل علیخانی ها تعداشان زیاد بود و گل علیخانی خل پر بود از خانه های تو در تو اگر به انجا میرسید شاید جان بدر میبرد. درب حیاط محمد ابراهیم گل علیخانی باز بود و علیجان داخل شد . رد خون علیجان تمام مسیر را قرمز کرده بود و علیجان وارد حیاط شد تنها و بی پناه مثل شوکایی که تیر خورده و شکارچی دنبالش می کند و پناهی ندارد. کنار نال خانه سرش را روی نال گذاشت یداله کجا بود ؟یکی باید به صفرعلی خبر میداد... به سوز دار نگاه کرد ابرهای سیاه بیشتر شده بودند. یکی باید گوکها را به کلام میبرد . مادر بی علیجان  تنهایی چکار می کرد بعد از این .... و چشمانش رابست...

یداله نام پسر بزگش را علیجان گذاشت و صفرعلی داغ علیجان را بر دل گرفت و مادر تمام عمر مویه کرد....

 

منبع : kordkoy.blogfa.com/

دیدگاه‌ها   

 
0 #1 کمیل شهواری 1393-08-23 22:01
سلام
ممنون از بازنشر دوباره این مطلب. :-)
این داستان به طور موجز و خلاصه در کتاب سورم سرا اومده که مرحوم با طبع داستان گویی ای که داشتن سعی در بسط ماجرا و توصیف روستا و طبیعتش و وضع مردم اون دوران داشتن.
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه

1- لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
2- نظراتی را که حاوی توهین یا خلاف قوانین اجتماعی و اخلاقیست، منتشر نخواهد شد.

* نكته: نظرات اعضاي سايت كه به حسابشان وارد شده باشند، بدون نياز به تاييد منتشر خواهد شد.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینکستان