ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *
كپچا *

اِسِترآبادی دَرِنه، سنگ سولاخی دَرِنه...

اِسِترآبادی دَرِنه، سنگ سولاخی دَرِنه، آسِمانِ نَقش دَرِنه،اِستا خدابخش دَرِنه...

فصل بهار و تابستان در منطقه درازنو همیشه با شور و نشاط خاص و منحصر بفردی همراه است. از اوایل فروردین ماه وقتی كه آخرین لكه های برف قله البرز محو می شود، صدای گوش نواز زنگ و تال آویزان برگردن رمه های گاو و گوسفند در حال حركت در كنار جاده در واقع صدای اعلان كوچ پیش قراولان و دامداران به ییلاق است. روز حركت آنها روز نشاط شادمانی بچه های قد و نیم قدی است كه به تماشای گو رَمِه و گوسفند رَمِه (گله گاو و گوسفند) می روند.

 اما با گذشت ایامی پس از کوچ دامداران و پیش قراولان، كوچ اهالی نیز شروع می شود. پس از ساعت ها راهپیمایی با اسب یا پیاده در مالروهای بالاجاده در واقع جنگل را همراهی می نمایند و با عبور از دره ها با وجود خطرات، جنگل را پشت سر می گذارند تا با عبور از میان درختان سربه فلك كشیده جنگل بالاجاده حركت و جنبش خود را در راهپیمایی به سمت ییلاق، جانی دوباره ببخشند.

سپس گذر از چمنزارهای البرز و سینه در سینه سربالایی این قطعه از مسیر سرسبز، ایستادن و خستگی راه را به امید رسیدن به طراوت آب و هوای خوشِ ییلاق، به جان میخرند و آنگاه كه در هوای آرام و مفرح ییلاق، با باز كردن درِ منزل در آستانه ورود به كلبه چوبی واقع می شوند، خستگی سربالایی چندهزار پایی را، عرق حركت هروله و مارپیچی اسب و بارگران بردوش، نق نوق كودكان خسته در مسیر و... را از یاد خواهند برد و تنها به دیدار آشنایی می اندیشند كه موجب تجلی همبستگی و فرهنگ به یادگار گذاشته اجداد خواهند بود.

همیشه در سفر بودن و ییلاق به درازنو نیز ریشه در کوچگر بودن اجداد مان داشته. نکته ای جالب است، زمانی که با نسل پیشین صحبت می کنم آنها با همه طبیعت منطقه البرز خاطره دارند. کوه ها، چشمه ها و رود ها را می شناسند.

درازنو قدیم نه خیلی هم قدیم، همین 15 سال پیش کمتر خانه هایی داشت که تخته ای نباشند و از لابه لای آن بیرونش دیده نشوند. زمانیکه برای نماز صبح بیدار می شدیم برای وضو گرفتن از سرمایی که از لای این کهن چوب ها به صورت برخورد می کرد به زیر لحاف دست دوز مادر پناه می بردیم. اتاق هایی تو در تو نداشت. بخاری هیزمی (هیمه ای) داشت که گرمایش در وجود آدم ها رخنه می کرد و دلگرم به فردایی می کرد که نه یکنواخت بلکه همیشه بهتر از دیروزشان بود... برقی وجود نداشت اما با همان گردسوز (لَمپا) نه تنها فضای اطرافمان را بلکه دلمان را هم روشن می نمود. چند اتاق در یک طول که باهم مرتبط بودند و هر کدام برای منظور خاصی استفاده می شد، داشت.

اتاق هایی رو به نور خورشید با پنجره های کوچک. اسباب و اثاثیه خاصی هم در آنجا قرار نمی دادند. این امر باعث می شد اتاق هر چند کوچک، بزرگ و دلباز دیده شود. تاقچه هایی با طبقاتی با ارتفاع های متفاوت در هر اتاق وجود داشت که روی آن پرده های گلدوزی شده خودنمایی می کرد. مطبخی هم نداشتیم، برای پخت و پز از کِله حیاط (اجاق گِلی) استفاده می کردیم. از صبح اول صبح با چایی که در پارچ (۱ظرفی حلبی و استوانه ای شکل که در آن آب را به جوش می آوردند) بود تا آخر شب که شیرها را می پختیم. آخ... مست در بوی کِلوایی نونش هستم که به مشامم می رسید.

سکوهایی برای استراحت رهگذاران و دیوارهایی کوتاه، فروتن و بی ادعا به رنگ آدم های قدیمی داشت. حیاط ها از چهار طرف راه داشت، همه نوع افراد از این حیاط ها عبور می کردند. همدیگر را صدا میزدند و صله رحم به جا می آوردند. دری نبود اما با چهره ای مهربان، رو به همه افراد لبخندی داشتند، دلمان شاد و لبمان پر ز خنده بود. زنگ های تصویری نداشتیم که دستمان را برای انتخاب مهمان باز بگذارد. چون همه معتقد بودند که مهمان حبیب خداست.

باغچه هایی داشتیم با سبزیجات متنوع طبیعی. گزنه آش و دوآش که کدو به آن اصالت می بخشید، یادتان می آید؟

در زمان کودکی به همراه دیگر کودکان در نویی (ناوچوبی،که مصارف گوناگونی از جمله انتقال آب از جایی به جای داشت) که آنجا بود بازی می کردیم یا برای نوشیدن آب مصرفی خانواده آب از آنجا به منزل می آوردیم. روش آب آوردن با کوزه یا سرکه اُجا (دبه های سرکه) را از بزرگترهایمان یاد گرفته بودیم. مسیر خانه تا چِشمه سَر را با اذیت کردن مرغ های بی بی زهرا خاله خدا بیامرز دنبال می کردیم.

هر روز صبح هر کسی دام داشت میبردشان به دشت. صدای گوسفندها و بزها از کوچه و بره ها و بزغاله ها از خانه ها که مادرشان را صدا میزدند میپیچید... هر وقت مهمانی می آمد حتی سرزده مرغ، خروس، گوسفند را سریع حلال می کردند و دور هم میخوردند. طوری نبود که گوشت یخی آن هم چی برزیلی اش را بخرند و دغدغه شان این باشد که کیلویی چند است و چقدر بخریم...

تقریبا در روبروی ییلاق صخرهای وجود دارند که با قامتی بلند ایستاده اند. کمی بالا تر چند غار سنگی دیده می شود که روی آن باز است.  تمامی سنگ ها و صخره های طبیعت اطراف این ییلاق را خوب می شناسم.

ناگفته نماند فقط کار و کار و کار نبود. بازی هایی داشتیم که در آن زمان مورد علاقه نوجوان و جوان و حتی مسن ترها بودند. یکی از آن بازی ها سرسره بازی بود که با استفاده از تخته در شیب زمین ها برای خود سرسره می ساختیم. این مکان در میان بالاجاده ای ها "تخته سَر" نام دارد. در هنر محیطی ما خاطرات محیطی کودکی، تاریخی و قومی را به یاد می آوریم و احیاء می نمائیم.  و اکنون سرزندگی ام را مدیون بازی های کودکانه در حاشیه شیب های ییلاق می دانم.

پس از گذشت چند سال که به آنجا برگشتم به چشم دیدم که همه امکانات رفاهی و همه نوع آدم ها هستند. اما دیگر خبری از خانه های تخته ایی و اسباب کشی با تراکتور و کلوایی نون و خیلی چیزای دیگه نسیت.

در تمامی این سال ها که در حال کنکاش گذشته هایم بودم، قصد دارم سبک زندگی گذشته را با هم به آنجا برگردانیم و خاطره سر زندگی طبیعت را احیاء کنیم و دوست دارم هوای فرهنگ من در قلمرو همه فرهنگ ها تنفس شود. بیایید دوست بداریم بوم نقاشی ما با بومی که در آن زندگی می کنیم یکی شود.

 

طاهره مهدیانی
مرداد یک هزار و سیصد و نود و دو

نوشتن دیدگاه

1- لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
2- نظراتی را که حاوی توهین یا خلاف قوانین اجتماعی و اخلاقیست، منتشر نخواهد شد.

* نكته: نظرات اعضاي سايت كه به حسابشان وارد شده باشند، بدون نياز به تاييد منتشر خواهد شد.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینکستان