ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *
كپچا *

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یه روستا بود به اسم سورم سرا...

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یه روستا بود به اسم سورم سرا... مردم روستا مردمی مهربون، ساده و با دلی به اندازه آسمون... دم دمای صبح که هنوز خورشید بیرون نیومده بود با صدای خروس های که هنوز بی محل نشده بودن و جاشون رو به موبایل نداده بودن بیدار می شدن و میرفتن سمت جنگل و دشت واسه آوردن هیزم... هر کی الاغی داشت با الاغش می رفت چون اون موقع الاغ براشون مثل وانت بار امروزی بود... بارشون می کردن و میومدن یا خونه گوشه حیاط می چیدن یا میذاشتن تو تنور...
با یه خورده آب و آرد گندم (گاهی هم آرد جو) نون درست می کردن. کل خانواده که بیدار می شدن تا بوی نان داغ به مشامشون میخورد می رفتن سر تنور. نون تنوری تازه با یه چای داغ (پارچ یشتنه کله ور) آخ که چقدر می چسبه... با هم سر سفره می شستن، میگفتن و میخندیدن نه غرغری برای نونوایی رفتن بود نه غصه ایی برای نداشته هاشون. میدونین چرا؟ چون کمی و کاستی های زندگیشون رو گردن این و اون نمینداختن چون به این باور رسیده بودن که خودشون باید زندگیشون رو بچرخونن و دستشون پیش هر کسی دراز نشه. یه جورایی غیرت داشتن...
پسرای خونه با پدرشون می رفتن سر کار. اگر هم بچه ایی داشتن که موقع کارکردنش نبود می فرستادنش مکتب خونه (ملاخانه) تا قرآن یادش بدن.
بچه هفت ساله نصف قرآن رو بلد بود بخونه!!! دیگه نه الافی سر کوچه و چهارراه ها بود، نه ابزاری مثل سیگار که جوونا رو سرگرم کنه، نه کامپیوتری که روابط خانواده رو نسبت به هم کمرنگ کنه، نه اینکه تا ظهر بخوابن، نه پسرا دستشون جلو پدر دراز بود، نه غریبه ایی که بیاد کارای پدر رو انجام بده و خیلی از نه های دیگه...
منظور از غریبه هم محله ایی ها نیستنآ، منظور اینه که از روستاهای اطراف نمیاوردن. در صورتی میاوردن که کارشون خیلی زیاد می شد و واقعا نیاز بود که برن کارگر بیارن.
پدرا با پسراشون که براشون افتخاری بودن و پا به پای پدرا زحمت می کشیدن به همراه اهالی محل میرفتن سر زمیناشون و زمینها رو آماده می کردن برای کاشتن گندم و جو و پنبه (جو تو منطقه ما کمتر کاشته می شد).
فصل بهار صحرا یک دست سبز می شد، مردم همه حاصل زحمتشون رو نگاه می کردن، تموم زمینها پر از گندم و جو سرسبز وقتی نسیم بهاری می وزید انگار داشتن با باد می رقصیدن! حتی پرنده ها هم از ته دل آواز می خوندن... خبری از تغییر کاربری زمین ها، از باغ های پرتقال تابستونه و هلو و شابلون و زردآلو تو زمستون و ...، از دامداری های صنعتی و خیلی ازهای دیگه نبود.
به قول قدیمی ها پنبه جار بالجادیا سَرآن داشته و پایان نِداشته... پنبه وجین با اون بادمجان (بانجام نازک) و گوجه کباب با چایی تو پارچ چه صفایی داشت. با دور هم بودنشون غصه ها دور می شدن و به جای سنگ تو سینشون دل بزرگ می شد...
می دونید که دامها هم فصل بهار ییلاق می رفتن. وآآآی اون شیر محلی، اون پنیر که عطرش آدمو دیوونه می کنه، اون سرشیراش که مثل پارچه رو پرچین ها خشک می کردن، اون ماستی که یکم میخوردی تا غروب می خوابیدی، اون دوغ و اون کره، اون کلوایی نون درازنو که با آتیش پخته می شد، ممممم... همه چیز طبیعی... خداییش ما الانم میتونیم این چیزا رو داشته باشیم اما چون تن پرور شدیم از محصولات کارخونه ایی استفاده می کنیم که واقعا جای تاسف داره...
فصل تابستون تقریبا روستا خلوت می شد. نه اینکه برن مالزی و ترکیه و دبی و مثل اینا هآآآ، نه، یه جای زیبا که منطقه زیر پات بود مثل درازنو... خونه های چوبی که دم دمای سحر از لابه لای چوبا باد سردی می وزید و با وجود لحاف به اون ضخیمی آدم یخخخ می زد. اون گردسوزای قدیمی (لمپا) که با کمی نفت نه تنها خانواده رو دور هم جمع می کرد بلکه مهمون هم دعوت می کرد و صفا و صمیمیت زیادی رو به ارمغان می آورد.
اون بخاری هیزمی (هیمه ای) که گرماش رو تو وجود آدم ها می نشوند و دلگرم به فردایی می کرد که نه یکنواخت بلکه همیشه بهتر از دیروزشون بود...
مردمی هم که پایین (تو بالاجاده) موندگار شده بودن به کارای کشاورزیشون می رسیدن. پنبه هاشون رو میچیدن، هلی ترشی و انار ترشی میپختن؛ روزهای اِنار دِلهِ کانی تو خاطرتون هست؟؟؟
زندگی می کردن و با روزگار میساختن... بازی هایی که تو اون زمان مورد علاقه نوجوون و جوون بود. یکی از اون بازی ها (خَر پِشتِنِک) بود.یه بازی بود که با هفت تا سنگ گرد و کوچیک انجام می شد اسم این بازی هفت سنگ بود...
بازی های  دیگه ای مثل پاره بازی که مختص پسرا بود، جز بازی، و خیلی بازی های شیرین و سرگرم کننده ی دیگه زمونای قدیم. خبری از بازی های کامپیوتری نبود که فقط بزن بزن و فریب و... باشه و تو دل بچه ها به جای دل سنگ بکاره، تو بازی های قدیم جوونمردی بود، خنده بود، عشق بود، صداقت بود و خیلی خصوصیات خوب دیگه.
خب چرا اینا از بین رفتن؟ چرا نمیایم برشون گردونیم؟ چرا یاد بچه هامون نمیدیم؟ چرا دم از فرهنگ میزنیم و اجراش نمیکنیم؟ چرا از توانایی های خودمون استفاده نمی کنیم؟ چرا همش حرف چرا؟؟؟
شبا وقت خواب رو کپر می خوابیدن تو هوای آزاد مرغ و خروسا زیر پاشون و خودشون رو کپر، یه کوزه پر آب می کردن و میذاشتن بالا سرشون آب سرد سرد می شد وقتی میخوردن سر حال می اومدن.
هر روز صبح هر کی حیوون داشت می بردشون به دشت، صدای گوسفندها و بزها از تو کوچه، و بره ها و بزغاله ها از تو خونه که مادرشون صدا میزدن میپیچید...
هر وقت یه مهمون می اومد حتی سرزده مرغ، خروس و یا گوسفند، سریع یکی رو حلال می کردن و دور هم میخوردن. اینطوری نبود که برن گوشت یخی اونم چی برزیلیشو بخرن و دغدغشون این باشه که کیلویی چنده و چقدر بخریم...
وقتی میخواستن برن واسه آب آوردن بجای بطری نوشابه و دلستر و این جور مواد صنعتی که ما تو بخچال جا میدیم کوزه رو میذاشتن رو دوششون میرفتن سر رودخونه آب می آوردن. با این کار سلامت خودشون رو تضمین می کردن...
راستی از گردو چینی (جز چینی و جز جمع کانی) براتون نگفتم. روشا می دونین چیه؟ فکر کنم از ذهن خیلیها پاک شده، چوب نسبتا بلندی که از اون برای چیدن گردو استفاده میکنن (به زبون محلی جز روشا می گن). وقتی میچیدن از رو زمین جمعشون می کردن و میبردن خونه. خانم خونه با خانم های همسایه دور هم جمع میشدن و پوستاشون رو می کندن (جز ذغاله کانی). دستاشون سیاه می شد اما دلشون، دلشون مثل آب زلال، به هم کمک می کردن، کینه و حسادت نبود اگه هم بود خیلی سطحی...
حالا گردوها پوست کنده و آماده شدن اما اون دلا هم وجود دارن؟ اون مهربونی ها، اون صمیمیت ها نیستن بخدا نیستن!!!
پاییزشون اینطوری می گذشت...
شبای زمستون جمع می شدن تو یه اتاق وسط اتاق بخاری هیزمی روشن می کردن اتاق می شد گرم گرم  مثل تنور... دیگه نگران پول گاز و صرفه جویی و گرونی میوه ها نبود. زیر کرسی می شستن و انار می خوردن و با هم گپ میزدن نه اینکه از گرونی و فلان مد لباس و فلان وسیله خونه و ... حرف بزننااا نه... حرفایی میزدن که تو اون دوره سختی زندگی رو به کامشون شیرین می کرد...
روزگار می گذشت و می گذشت یک سال دو سال  پنج سال ده سال کم کم دلا از هم دور می شد همینجوری ماه و سال می گذشت تا اینکه من و جوونای هم سن و سال  من چشممونو به دنیا باز کردیم. اون روزا یه صدا اون سکوت رو می شکست: گاز دادن به موتور و ماشین. سال سال دود شده بود و سر صدا از بالاجاده فقط اسمش مونده و استقلالش رفت...
دلای بعضی نیمه سنگی شده بود من و هم قطاری هام کم کم بزرگ و بزرگتر می شدیم تا اینکه رسیدیم به سن نوجوونی...
اون سال ها تو دوران بچگی فقط چند سال زمین هامون سبز شد... دشت و صحراها هم دلشون واسه روزای قدیم واسه آدمای قدیم واسه اون کسایی که می اومدن تا هیزم جمع کنن و آواز سر می دادن که صداشون تو کل دشت می پیچید تنگ شده بود! آخه تو دشت و صحراها دیگه از صدای آواز خبری نبود، دیگه به جای آواز آدما موتورا رو دور افتاده بودن و صداشون تو کل دشت می پیچید... دیگه سال های خشک داشت نزدیک می شد! دیگه خبری از بارونای هفت شبانه روز نبود، خبری از کپر و شب خوابیدن رو کپرا نبود، آخه دنیا پیشرفت کرده بود به جای کپر تختای آهنی درست شده بود دیگه آدما رو تشک میخوابیدن...خبری از شب نشینی نبود؛ همه یه چیزی به اسم بخاری داشتن با این حال باز روزگار می گذشت و دلها از هم دورو دورتر می شدن عمرها به سر شد رفت و رفت تا که رسید این روزای پر از دروغ.
روزگار هم دیگه نامرد شد سر و صدا چندین برابر شد. روستای سی چهل سال پیش ما حالا شده شهر... تو شهر امروز ما کمتر بچه ای پیدا میشه که نصف قرآن رو بلد باشه بخونه! به جای قرآن، ترانه های رپ مد شده به یه جوون بگو فلان ترانه رپ فلان خواننده رو بخون، مثل بلبل میخونه.
بالاجاده امروز ما اون سورم سرای قدیم نیست بچه های سورم سرا بازی های شیرینی بلد بودن که الان تموم اون بازی ها جاشون دادن به بازی هایی که به غیر از ناراحتی اعصاب هیچ چیز دیگه ای نداره دیگه خبری از خرپشتنک، جز بازی، پاره بازی، اینجور بازیا نیست.
دل و جرئت زن و دختر سورم سرا قدیم کجا و دل و جرات زن و دختر بالاجاده امروز کجا؟! زن و دختر قدیم تو کوه و بیابون میخوابیدن تو اون تاریکی میون حیوونای درنده، میون مار و عقرب ولی الان اون دل و جرات ها کو؟! دختر و زن امروز یه موش ببینه یه سوسک ببینه جیغ و دادش کل شهر رو میگیره...
از تو کدوم خونه بوی انار ترشی و هلی ترشی میاد؟! کی به خودش زحمت رُب درست کردن رو میده. همه فقط به فکر راحتی فراهم کردن اسباب خودشون هستن نه آرامش روح و روانشون...
امیدوارم بتونیم اصالت خودمون رو حفظ کنیم، آدم فرهنگ گریزی نباشیم و از فرهنگ فقط اسمش نمونه...
 
 
من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد
من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند!؟

نوشتن دیدگاه

1- لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
2- نظراتی را که حاوی توهین یا خلاف قوانین اجتماعی و اخلاقیست، منتشر نخواهد شد.

* نكته: نظرات اعضاي سايت كه به حسابشان وارد شده باشند، بدون نياز به تاييد منتشر خواهد شد.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینکستان