ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *
كپچا *

اوسانه شكار + نقد آن

اوسانه يا همان افسانه ها از ديرباز در هر سرزميني وجود داشته و نماينگر فرهنگ،قوميتها، جغرافيا، اقتصاد و همه مولفه هاي يك جامعه مي باشد كه به شكل اغراق آميزي با حوادثي همراه مي شود كه آن حادثه خرق عادت است.


به نام خداوندي كه در اين نزديكيست ...

اوســــــــــــانه

اوسانه يا همان افسانه ها از ديرباز در هر سرزميني وجود داشته و نماينگر فرهنگ،قوميتها، جغرافيا، اقتصاد و همه مولفه هاي يك جامعه مي باشد كه به شكل اغراق آميزي با حوادثي همراه مي شود كه آن حادثه خرق عادت است. در روستاي بالاجاده نيز اوسانه هاي فراواني وجود داشته كه در كتاب سورم سرا تنها 3 تا از آنها آمده و ما هم يكي از آنها را در اينجا آورديم و سپس به نقد آن پرداختيم.البته كميته فرهنگي هنري سامانه در حال تحقيق حول موضوع اوسانه ها مي باشد، اميدواريم كه اوسانه هاي جذاب تر و زيبا تري را بيابند.البته از شما همروستاييان عزيز نيز تقاضا ميكينم كه در صورت اطلاع از اوسانه هاي ديگر ما را نيز در جريان بگذاريد تا آن را به نام شما در اين وبسايت ثبت نماييم.

شكار

چند خانواده گودار دور هم نشسته بودند.مردها از هر دري سخن مي گفتند و زنها طبق روال هميشگي خود، آن طرفتر به كارهاي خانه مشغول بودند. شغل اين دسته از گودارها، نگهباني مزارع (( شوپاگري)) بود و با تفنگ  سرپري كه داشتند از مزارع حراست ميكردند.ميكاييل، يكي از مردها در ضمن صحبت گفت:

من ميتوانم با تفنگ سرپرم از صد متري، نشانه اي را كه به اندازه يك كف دست باشد هدف قرار دهم.

ذوالفقار،يكي ديگر از گودار ها گفت :

من ميتوانم از فاصله ي 200 متري گردويي را نشانه بگيرم.

مراد وسط حرف دويد و ابراز داشت:

اين كه كاري ندارد.من ميتوانم سوزني را در 300 متري با تفنگ سرپرم نشانه گرفته و نصف كنم .

مرد ها با اين حرف ها براي هم رجز خواني ميكردند كه يكي از زنها بلند شد و گفت :

به جاي اين پز دادن ها برويد و يك پرنده شكار كنيد تا غذاي ظهر ما شود .

مردها يكديگر را نگاه كردند و پس از مشورت با هم، تفنگ هايشان را از كومه هاي خود كه چسبيده به هم بود برداشته و به جنگل رفتند. ولي هر چه بيشتر تلاش كردند نتيجه اي نبخشيد تا اين كه در برگشت به طرف خانه، خرگوشي را ديدند كه فرار مي كند . به طرف آن شليك كردند. نتيجه اي نبخشيد.از هر طرف محاصره اش نمودند. خرگوش در پاي درختي كه سوراخ بزرگي داشت خود را مخفي كرد.شكارچيان درخت را در محاصره گرفتند و قرار شد مراد را كه لاغر تر بود به داخل غار بفرستند و به او گفتند كه اگر دستت به يك پاي خرگوش رسيد و آن را در چنگ گرفتي،  دو پاي خود را تكان بده تا پاهايت را كشيده و از غار بيرونت آوريم.

مراد هم همين كار را كرد و سينه خيز تا زانو داخل غار شد.در ضمن سينه خيز رفتن، سرش در ميان رشته هاي ريشه اي شكل داخل غار گير كرد. براي نجات خود، كوشش بسيار نمود كه در اين بين يك پايش تكان خورد. دوستانش خوشحال شدند و گفتند حتما يك پاي خرگوش را گرفته است.در اثر تلاش زياد، دوپايش به تكان خوردن پرداخت. دوستانش با خوشحالي از دو طرف، مچ پايش را گرفته و به بيرون ميكشيدند ولي هر چه بيشتر تلاش ميكردند نتيجه اي نداد. سر انجام با كوشش، خود مراد را به بيرون كشيدند ولي قيافه اش آشنا نبود. زيرا سرش در لاي رشته هاي داخل سوراخ جا مانده بود. به مشورت نشستند كه آيا مراد كله داشت يا نه. هر يك ميگفت كه نميدانم. به اين نتيجه رسيدند كه بهتر است از زنش بپرسيم كه او بيشتر از ما با شوهرش در ارتباط بوده است. به خانه آمدند و يكي از آنها رو به زن مراد كرد و گفت:

اي زن ميخواهم از تو چيزي بپرسم.

زن گفت بپرس:

ميكاييل  گفت : آيا مراد كه با تو زندگي ميكرد سر در بدن داشت؟

زن به گويش تبري گفت :

درست ندومبه. اما وختي غذا خارده ون ريش جمبسته.

(درست نميدانم اما  وقتي غذا ميخورد،ريشش مي جنبيد.)

نوشتن دیدگاه

1- لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
2- نظراتی را که حاوی توهین یا خلاف قوانین اجتماعی و اخلاقیست، منتشر نخواهد شد.

* نكته: نظرات اعضاي سايت كه به حسابشان وارد شده باشند، بدون نياز به تاييد منتشر خواهد شد.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینکستان