ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *
كپچا *

روزگار و محمد علي آموزگار

ساعت شش بعد از ظهره و طبق هماهنگي قبلي، قراره در مقابل آقا معلم خیلی از بچه‌های د‌یروز بنشینیم و با او گفتگويي صميمي داشته باشيم، كسي كه زحمات قابل توجهي براي رشد جامعه فرهنگي و علمي بالاجاده كشيده و معلم بسياري از شخصيت هاي برجسته ي بالاجاده بوده است.
وارد اتاق می‌شويم. با نگاهي مهربان از ما استقبال ميكند. صورت مسنش با نگاه معنا داري سرتاپا‌یمان را برانداز می‌کند، گويي انتظار ديدنمان را نداشت. سلام‌ می‌کنيم و رودررو‌یش می‌نشینم.

ساعت شش بعد از ظهره و طبق هماهنگي قبلي، قراره در مقابل آقا معلم خیلی از بچه‌های د‌یروز بنشینیم و با او گفتگويي صميمي داشته باشيم، كسي كه زحمات قابل توجهي براي رشد جامعه فرهنگي و علمي بالاجاده كشيده و معلم بسياري از شخصيت هاي برجسته ي بالاجاده بوده است.
وارد اتاق می‌شويم. با نگاهي مهربان از ما استقبال ميكند. صورت مسنش با نگاه معنا داري سرتاپا‌یمان را برانداز می‌کند، گويي انتظار ديدنمان را نداشت. سلام‌ می‌کنيم و رودررو‌یش می‌نشینم.

صحبت را فارسی شروع می‌کنیم تا پیاده‌ کردن‌اش بر سینه‌کاغذ راحت‌تر باشد، اغلب اين نوع سوژه‌ها سخت فارسی احساسات‌شان را بیان مي کنند اما آقا معلم از ا‌ین امر مستثنا‌ست و اصلاً در فارسی سخن گفتن کم‌ نمی‌آورد و چه بسا بیشتر می‌تواند احساسات و هیجانات را به رشته کلام درآورد. نكته مثبت ديگر اين بود كه ما در اين نشست با ايشان تنها نبوديم؛ همسرشان، دوتا از شاگردان قديمي و همسايه ي او نيز ما را در اين لحظه همراهي مي كردند. ده نفر از سه نسل مختلف؛ که هر ده نفر هم او را دوست مي دارند.

سوال ها را طبق معمول اينگونه شروع مي كنيم:

  • لطفا خودتان را معرفي كنيد:

«ا‌ین حقیر محمد علي شهرياري،سال 1307 در روستاي بالاجاده متولد شدم. ابتدا كردكوي درس خوندم و در سال 1317 رفتم مينودشت و بعد سال 1319 اومدم گرگان مدرسه مير عيلامي تو درب نو، كه مدرك كلاس چهارم رو اونجا گرفتم.

دوباره برگشتم بالاجاده، كه مصادف شده بود با وقايع شهريور. آقاي نوروزي مدير مدرسه بالاجاده با برادرم رفيق بود و گاهي مي اومدن خونه ما و من ازشون پذيرايي مي كردم. از برادرم در مورد من پرسيد. در جوابشون گفت: كه تا چهارم ابتدايي خونده و چون مقاطع بالاتري نيست ادامه نداد.آقاي نوروزي گفت: بياد دوباره كلاس چهارم رو بخونه، از بيكاري و تو كوچه خيابون گشتن كه بهتره.از فرداش دوباره چهارم رو خوندم. سال 23 و 1322 رفتم كردكوي كه مدرك پنجم وششم رو گرفتم و سال 1326 استخدام شده بودم.»

  • چه شد كه شغل معلمي را انتخاب كرديد؟

در بين طوائف خان هاي سابق مرسوم بوده از هر طائفه يكي بايد در ادارات و سازمان هاي دولتي باشه. بانك مركزي بندرگز هم قبول شده بودم. 5- 4 روز ماندم، اما حوصلم نگرفت و بيرون اومدم.خيلي به تدريس علاقه داشتم خيلي. علاقه ميخواد آقا، علاقه.»

*خاطره‌ا‌ی از چگونگی علاقه‌مند‌ی‌اش به شغل مقدس معلمی در آن سن ‌و ‌سال می‌گو‌ید: «بهبهه قدرت توده ايي ها بود و من دانش آموز بودم، مديرمون از تبليغات ها و برخورد دوتا از معلم هامون به خاطر برخوردهاي نامناسب و رعايت نكردن قوانين خوشش نيومده بود و اخراجشون كرد به همين خاطر كلاس پنجم و ششم بدون معلم رياضي ماند. آقاي مدير از من در خواست كه به اين دو كلاس رياضي درس بدم. هر روز اول وقت ما معمولا تاريخ و فارسي و جغرافي داشتيم. ايشون هر روز صبح اول از من سوال مي كردند و بعد منو ميفرستادن براي تدريس. البته من زياد مطالعه داشتم. كتاب هايي چون هزار مسئله رو ميخوندم.»

  • پدر و مادر شما از نظر سواد و شغل در چه وضعیتی بوده اند؟

مادرم بيسواد و پدر من با سواد بود، البته سواد مكتبي. اونهايي كه قرآن خوان بودن و سواد مكتبي داشتند از سواد نوشتن بي بهره بودند. براي همين رفتند روستاي كفشگيري.

  • از مشكلات و سختي هاي معلمي اون زمان در بالاجاده برامون بگيد:

من آرزو داشتم به جامعه خدمت كنم و به همين خاطر لذت مي بردم كه صبح زود مي رفتم مدرسه و به دانش آموزان درس مي دادم. اوايل مستخدم نداشتم به واسه همين شش صبح مي رفتم مي رفتم هم تك تك كلاس ها تميزشون مي كردم تا بچه ها بيان يه جاي خوب و تميز بشينن و هم بچه ها خودشون به عينه ببينن كه بايد در زندگي مرتب و منظم باشن و هم جلو مدرسه مي ايستادم، واي به شاگردي كه دير ميرسيد، حسابي تنبه مي كردم. اگه تنبيه نبود نمي اومدن كه!

اون سال به مردم خيلي فشار آوردم. ميرفتم تك تك خونه ها و بچه هاشون رو جمع مي كردم كه بيان مدرسه. اون زمان دخترها تا به سن قانوني نمي رسيدن خانواده ها نميذاشتن بيان مدرسه. تا وقتي كه برادر زاده هاي خودم اومدن كه ديگه دخترها هم كم كم تشويق شدن»

البته هر روز هم از دست من شكايت ميكردنا. ميخواستن نفوذ منو بشكنن تا منو از اينجا عوض كنن. همه روز اينطور بود.

  • خاطره اي از دوران دبيري و مديريت مدرسه در بالاجاده برامون بگيد.

عرضم به حضور جنابعالي كه، اون موقع ها كه 180 تا شاگرد داشتم بدون معلم و مستخدم، يك روز صبح زود رفته بودم كردكوي، كار داشتم. ديدم آقاي بني فاطمه (همكار من) ميگن: آقاي شهرياري تو چرا اينجايي؟! بازرس اومد بالاجاده! از اداره فرهنگ مازندران 3،4 نفر با دوتا ماشين اومدن.

اونها تا از اينور بيان، من راه نزديكتر بلد بودم، جيپ داشتم، فوري رسيدم. ماشينمو جلوي دكان آقاي شهرياري پارك كردم و بچه ها رو فرستادم كاغذها و آشغال هايي كه تو حياط بودن رو جمع كردن و بعدشم فرستادمشون سر كلاس.

بالاخره اومدن.سلام و احوال پرسي و ...

اون زمان يه شاگرد داشتم كه كر و لال بود. تا كلاس ششم من ايشونو درس دادم. اتفاقاً ايشون رو انتخاب كردن و بردن پاي تخته.
بهش گفتن: بنويس دارا. همينطور نگاش كرد و دوباره گفت بنويس 25، باز هم نگاش كرد. مي خواست لب خواني كنه كه اين آقا چي داره ميگه.
بازرسه گفت: آقا اين كه چيزي بلد نيست!؟ گفتم: آقا اين كره. گفت: اين حرفا چيه؟! زبون كه داره؟! گفتم: لال هم هست. گفت يعني چي؟! شما مگه اينجا وسايل سمعي بصري دارين؟ گفتم: نه! اجازه بدين من مترجمش رو بيارم. يه پسري بود مترجمش بود. اين رو آوردم. هر چي اونا گفتن بهش انتقال داد ( تجزيه، تركيب و فلان و ببدان ...)

يكي از اون ها (بازرسین) برگشت به من گفت: معلمين شما كجان؟! گفتم: من معلم ندارم! گفت: چند تا شاگرد داري؟ گفتم: 180 نفر، نگاه كن... 81 نفر كلاس اول. پرسيد چطور درس ميدي؟ گفتم: من به روش سقراطي و مكتبي درس ميدم. گفت براي ما تشريح بكن؟! براش توضيح دادم. بعدش بدون اينكه از كسي سوالي بكنه و حرف بزنه دفتر بازرسي ما رو پر كرد و رفت. (الان اگه باشه روزي 10 دفعه ميارنش جلوي تلويزيون)

از فرداش به من دوتا معلم دادن و يكي هم مستخدم. البته از دست من شكايت كرده بودنآ، كه مسبب خير هم شدن. (به قول معروف عدو شود سبب خير)

  • در مورد شيوه آموزشتون واسمون سوال شده؟! فرموده بودين به شيوه سقراطي و مكتبي، ميشه كمي در اين باره توضيح بدين؟

روش مكتبي به اين صورت بود كه از بچه هاي بزرگ و كساني كه نسبت به بقيه واردتر بودن براي گفتن املاء، قرآن، انشاء استفاده مي كردم. و روش سقراطي به اين صورت بود كه از بين دو دانش آموزي كه در درس مثلا املا ضعيف بودن يكي رو مي فرستادم جلو تخته و يكي ديگه هم بهش املاء مي گفت. هم اوني كه جلو تخته بود ملائكه ذهنش مي شد هم اوني كه املاء مي گفت.

  • نظرتون در رابطه با خدمت گزار مدرسه (باباي مدرسه) چيه؟

«این‌ها قشر گم‌نامی هستند که در نهایت تنگنا و حقوق اندکی که دارند مدرسه را نگه‌داری می‌کنند.»

  • اولین خدمت‌گزار مدرسه یادتون می‌آد؟

«اولین خدمت‌گزاری که می‌شناختم مرحوم آقاي علي اكبر ناصري بودن. چون بچه هاي اون زمان به خانواده ها در امر كشاورزي و دامداري كمك مي كردن خسته بودن، بخاطر اينكه بياين سر كلاس و به درسشون هم برسن، آقاي ناصري رو مي فرستادم خونشون، بچه ها رو كول مي كردن و مي آوردن سر كلاس تا عقب نمونن. خدا رحمتشون كنه، خيلي زحمت كشيدن…»

از نگاه آقا معلم بر می‌آ‌ید که مثل معلم فیلم قصه‌ها‌ی مجید، سخت و منضبط بوده است. از او راجع به خط‌کش و ترکه می‌پرسیم.

تا تنبيه نباشه فايده نداره.هر كسي ميخواد در هر جا حكومت يا فرماندهي كنه، اول بايد انظباط رو حفظ كنه. چون تا نترسن تابع نمي شن. اگر تنبيه نبود، اداره 180 تا شاگرد اونم دختر و پسر و داخل تكيه حسينيه غيرممكن بود. جرات نداشتن جيك بزنن. ميترسيدن، اگه نمي ترسيدن اداره نميشدن.

يه درختيه به نام لرگ، اين چوب رو به بلندي 1 متر گرفته بودم، تو آتيش چرخوندمش و مثل كابل منعطف شد. با اون ميزدمشون.

اما الان چون سطح دانش و آگاهي بالا رفته و خانواده ها فهميده شدن، احتياج به تنبيه نداره با سخن هم ميشه طرف مقابل رو تابع و قانع كرد. البته تشويق بهتر از تنبيه هست.

چند سال پيش يه روز رفته بودم ييلاق. ديدم يه آقايي اومد نزديكم و بهم گفت: آقاي شهرياري شما منو يه بار تنبيه بدي كردين. گفتم: من شما رو نميشناسم. گفت: من سالهاي اول و دوم شاگردتون بودم. گفتم: چرا تنبيه تون كردم؟ گفت: يه مداد پيدا شده بود، شما اومدين سر صف و اعلام كردين اين مداد مال كيه؟ منم گفتم مال من. مداد رو كه گرفتم و رفتم تو صف از قضا صاحبش پيدا شده بود و گفت مال منه. شما مداد رو گذاشتين لاي انگشتم و فشار دادين و گفتين ديگه دروغ نگو...

در كنار ما آقاي ابراهيم (ميرزا) شهرياري يكي از همان ده نفر و جزء نسل اول كه شاگرد آقاي محمد علي آموزگار بودند و خودشان نيز معلم بودند در ادامه صحبت معلمشان مي گويند:« اون موقع خانواده ها در فقر فرهنگي به سر مي بردند. آگاهي و سواد كافي نداشتند كه بتوانند بچه ها را راهنمايي كنند. زمان آنگونه اقتضا مي كرد كه تنبيه شوند.

  • تا حالا پيش آمده بود دانش آموزي بر اثر تنبيه آسيب شديدي ببيند؟

نه اصلاً. چون خودم همه ي اينا رو در نظر مي گرفتم. بچه هاي اون دروه ريزه ميزه نبودن كه با يه چك غش كنن، همه هيكلي بودن. بايد تو وجودشون ترس مي بود.

  • از ابتدا بالاجاده تدريس مي كرديد يا روستاها و شهرهاي ديگه هم درس مي دادين؟

بله، از همون اول بالاجاده بودم. 26 سال بالاجاده خدمت كردم. چند سالي معلم بودم تا اون جريان پيش اومد كه معلم بهم داده يودن و از سال 30 مديريت رو آغاز كردم.

  • نوشت افزار (لوازم تحرير) دانش آموزان چطور تهيه مي شد؟ آيا خانواده ها تهيه مي كردند يا طور ديگه اي بود؟

شايدا درست نباشه بگم، اما بيشترشو خودم تهيه مي كردم.

نمونش، چند روز قبل بودم آهنگري، يه جوان خيلي شيك و تر و تميز، با ماشين سمند اومد و عينكيو بساطيو ... سلام كرد و منم طبق معمول جوابشو دادم و ديدم اومد نزديكتر دوباره سلام كرد و دوباره جوابشو دادم. يكدفعه پريد و بغلم كرد و سر و صورت و دست منو بوسيد. حالا من مات و مبهوت مونده بودم. ازش پرسيدم دايي جان من شما رو نميشناسم! گفت: منو نميشناسي؟ گفتم: نه! گفت: من هموني هستم كه گوش منو گرفتي و بلندم كردي و محكم كوبيدي زمين و به من گفتين خاك برست كه چرا درس نمي خوني تا از اين فقر و بدبختي نجات پيدا كني.

اين هموني بود كه قلم نداشت و سه روز مدرسه نيومده بود.

ميخواستم اينو فلك بكنم، گريه كرد. گفت: محمدعلي آموزگار (اون موقع به من ميگفتن محمدعلي آموزگار) من مداد نداشتم.

اين پسر يه حتي پول خريد مداد يك قِراني رو نداشت، واسه همين مدرسه نيومد. بعد من از داخل كشو سه تا مداد در آوردم و بهش دادم و گفتم از اين به بعد هر وقت چيزي نداري و نياز به وسايل داري بيا و به خودم بگو، اما پنهوني. برگشت گفت چرا پنهوني بگم؟ گفتم: اگه آشكار بگي بچه ها تو رو سرزنش ميكنن. از اون به بعد مرتب ميامد از من كاغذ و مداد مي گرفت. نه اين پسر بلكه چند خانواده بودن كه اين وضعيت رو داشتن.

  • ممكنه چندتا از شاگردان اون زمان رو نام ببريد كه الان به درجات علمي و اجتماعي بالايي رسيدند؟

خيلي زيادن، برادران جعفري، مرحوم دكتر ميقاني، مرحوم دكتر جمشيد قائمي، مهندس نظام حسني، مهندس بهزاد شهرياري، علي دانشور و ... كه الان حضور ذهن ندارم.

  • به نظر شما چه نکات مثبت و چه‏ لحظات شادی وجود دارد که کار معلمی رو لذت‏ بخش می‏کند؟

اين غريزه هست و منشاء اون در ذات انسان هست. افرادي كه به ديگران خدمت مي كنند و ديگران از اين خدمت بهره مي برند، اونوقته كه خادم لذت مي بره. اين يه امر غريزه هست.

بنده وقتي خدمت مي كردم و موفقيت دانش آموزانم رو در نتيجه خدمتم مي ديدم لذت مي بردم. اين سالها تعطيلات كه ميشه، حداقل 200 يا 300 تا ماشين تو روستا مياد، وقتي نگاه مي كنم مي بينم اكثرا شاگرداي من بودن. وقتي ميبينمشون و باهاشون صحبت مي كنم و از موفقيت هاشون آگاه مي شم واقعا از صميم قلب لذت مي برم.

  • آقاي شهرياري چه سالي بازنشست شدين؟ بعد از بازنشستگی چکار کرد‌ید؟

1352 بازنشسته شدم و به پيشه ي كشاورزي و باغداري مشغولم همچنين به كارهاي روزمره خودم ادامه ميدم.

  • چند واژه ميگم، هر چه كه به ذهن‌تان مياد بيان كنيد:

_ معلم!

معلم انسان خوبي هست براي تعليم و تربيت جامعه فعاليت ميكنه و عنصر انسان سازي هست. به پيشرفت جامعه كمك ميكنه، مردم رو باسواد، روشن و با دنياي پيرامون آشنا ميكنه.

_ بچه شيطون سر كلاس!

برخي شيطنت برخي در ذاتشون هست و شيطنت هاي اين دسته بچه ها غير قابل كنترله.

_ كتاب!

آيينه ي تاريخ هست. هر چي كتاب بيشتر بخونيم معلوماتمون بيشتر ميشه و از دنياي جديد با خبر ميشيم.

_ بابا نان داد!

كلمه ايي در كلاس اول، كه نان خونه رو بابا ميده.با خنده ادامه ميدن: «بچه ها روشن باشن كه هواسشون باشه كه پول رو از كي بگيرن»

  • معلم بازنشسته ما در بخش عمراني خيلي كارهاي مفيد و ماندگار انجام دادند، مي شود اولين كار عمراني رو كه تو بالاجاده انجام دادين رو بفرماييد؟

لوله كشي آب بوده. حالا چي شد كه لوله كشي كرديم؟! والا مردم اون دوره خيلي فقير بودن. اگر مي گفتيم 5 تومن بدين واسه لوله كشي نداشت كه هزينه رو بدن. سال 1341 وبا اومده بود، اينجا يه نفر مرده بود. ما هم به وزير بهداري تلگراف زديم كه بيش از 10 نفر تلفات داشتيم و آب مناسبي براي مصرف نداريم. يكي از فاميل هاي ما هم آقاي فهام شهرياري تو اداره بهداشت بودن، ايشون هم كمك كردن. مهندس اومده بود اينجا و مردم هم جمع شده بودن. مهندس گفت هشتاد هزار تومن رو شما بايد بدين بقيه رو هم دولت ميده. مردم گفتن ما نداريم و اين حرفا، من گفتم ما ميديم.

مهندس گفت: بايد سه نفر تعهد كنن. يكيش خب خودم بودم، يكيش هم آقاي مرحوم حاج اسعد الله درخشاني و ديگري كدخداي اون زمان بالاجاده، آقاي محمد قلي شهرياري بود. با شش هزار تومن كار رو شروع كرديم. كه مرحله بعد از فروختن امتياز آب سي هزار تومن ديگه هم از مردم گرفتيم و چهل و چهار هزار تومن ديگه رو با مقامات صحبت كرديم و خلاصه نداديم. از سال 1342 لوله كشي رو شروع و تا سال 1346 تمام كرديم.

بعديش داير شدن درمانگاه بود. چون بالاجاده دهات اقمار نداشت(روستاهاي حومه)، خيلي براش دردسر كشيدم. هفت خان رستم طي شد و بقيه روستاها و شهرها از جمله كردكوي خيلي شكايت ميكردن، اما تلاش و پشتكار ما اون شكايت ها رو بي تاثير كرده بود. وقتي درمانگاه شروع به كار كرد،خيلي مجهز بود، روزي 170 يا 180 نفر مريض داشت. تمام تجهيزات رو هم خودشون داده بودن.بعد از چند سال دستگاه راديولوژي آوردم كه بعد از انقلاب بردن.

حمام بالا محل بود و پايين محل كه سال 1348 احداث شد و بعدا با كمك جهاد سازندگي و مردم تكميل شد.

  • يه سوال ديگه، نسل امروز با ديروز تفاوتي داره؟

نسل امروز با فرهنگ، با علم، به تكنيك و فنون جديد آشنا هستن. اما نسل ديروز و قديم از دنياي خارج اطلاعي نداشتن، چون رسانه هاي عمومي وجود نداشت و غالبا تفكر عوامانه بود. اما الان كاملا بر عكس شده، درك بشر با توجه به رويدادها بيشتر شده.

  • در پايان چه صحبتي با فرزندان نسل جديد داريد ؟

در راه پيشرفت جامعه كوشا باشيد. آنچه كه در توان داريد از نظر انتقال علم به ديگران منتقل كنيد. افراد نادان و بي سواد رو به علم جديد آشنا كنيد به دنياي جديد معرفي كنيد. و اما، ... مهم تر از همه، در مقابل خدمت توقع پاداش و سپاسگزاري از مردم را نداشته باشيد.

بخاطر وقتي كه به گفتگو با ما اختصاص دادين سپاسگزاري ميكنيم و براي شما و خانواده ي محترمتان آرزوي سلامتي داريم.

در پايان امیر مسعود رایجی شعری با عنوان "یکه تاز عشق" که در وصف معلم سروده بود قرائت و تقدیم ایشان نمود و سپس میلاد مهدیانی به نمايندگي از اعضاء گروه از اين معلم زحمت كش و خدوم با تقديم لوح يادبود تقدير و تشكر نمود.

عكس يادگاري با محمدعلي شهرياري

یادش گرامی و روحش شاد

نوشتن دیدگاه

1- لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
2- نظراتی را که حاوی توهین یا خلاف قوانین اجتماعی و اخلاقیست، منتشر نخواهد شد.

* نكته: نظرات اعضاي سايت كه به حسابشان وارد شده باشند، بدون نياز به تاييد منتشر خواهد شد.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینکستان